دفترچه خاطرات من
در کلبهء ما رونق اگر نیست صفا هست / آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست
سلام الآن از اون وقتاییه که دلم میخواد بیخود و بی جهت جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بزنم. میخوام هوار شم سر بامزی، چرا اینقدر پول نداره که لازم نباشه من کار کنم؟!؟ اصلاً حالا که به اندازۀ خرجهای من پول نداره، چرا مونده تو زندگیم؟!؟ چرا خدا همه چیز رو به یک نفر نمیده؟!؟ زیاد نه، لااقل به اندازه ای بده که آدم مجبور نشه به خاطر کمبود یکیش چشمشو رو بقیه چیزا ببنده!!! خیلی بد شدم خودم میدونم زیاد جدی نگیرین، هروقت فشار کاریم زیاد میشه، میزنه به سرم سلام سلام سلام سلاااااااااااام من که خیلی خوبم، میشه گفت عالیم عرضم به حضور انور و منوّر شما وبلاگ خوانان و دوستان عزیز و گرامی که دیروز یعنی ١١ بهمن روز تولّد بندۀ حقیر بود و امّا چرا اینقدر حالم خوبه؟!!!!!؟ راستش اینجا چون همیشه با تقویم میلادی کار میکنیم، اکثراً از تاریخ شمسی غافل می مونم، واسه همین یهو به خودم میام میبینم فلان روز شده و من هنوز بی خبرم!!! اینجوری بود که ٢ روز پیش هم اصلاً نمیدونستم فرداش تولّدمه!!! طرفای ظهر بود منم تعطیل بودم و طبق معمول در حال چرت زدن دومین "سورپرایز" کادوی بامزی بود!!! یکی از عکسهای خودم که ٩٠*٧٠ چاپ شده و دورشم یک قاب خوشگله اون شب با همۀ لحظه های قشنگش گذشت. صبحش با کلّی انرژی بیدار شدم و رفتم سر کار. همین که در دفتر رو باز کردم و رفتم تو، دیدم دور و بر میزم پره از بادکنک، یک کیک هم رو میزمه و همکارام مشغول دست زدن و "Happy Birthday" خوندن پ.ن ١: کلّی "مسج" و تلفن داشتم برای تبریک تولّدم پ.ن ٢: خیلی حسّ قشنگیه وقتی بدونی کسانی هستن که به معنای واقعی دوستن و دوستت دارن بدون هیچ توقّع و انتظاری؛ وقتی ببینی که برای خوشحال کردنت نقشه میکشن، برنامه ریزی میکنن و هرکدومشون به نحوی نقش بازی میکنن که تو بویی از ماجرا نبری. واقعاً حسّ اون شبم در کلام نمی گنجه امیدوارم که خدا هیچوقت این دوستای خوب رو از من نگیره پ.ن ٣: یکشنبه هفته دیگه تولّد بامزیه. نمی دونم چیکار کنم و چی بگیرم براش خانومهای محترم، هدفتون از ازدواج چیه؟!؟ البته آقایون هم میتونن نظر بدن امّا بیشتر نظر خانومها رو میخوام سلام همونطور که گفته بودم حدود ٣ ماه پیش خانوادۀ محترم به ایران برگشتن و بنده موندم و حوضم از زمانی که بابا اینا رفتن، ١ ماه وقت داشتم تا برای خودم خونه پیدا کنم و خونۀ قبلی رو پس بدم چون هم بزرگ بود و هم من از عهدۀ پرداخت اجاره ش بر نمیومدم خلاصــــــــــــه، آخر ماه وسایل شخصی و خورده ریزای آشپزخونه (بشقاب، قاشق، قابلمه و ... بلــــــــــــــــــه، اینجوری شد که بنده به خونۀ خودم نقل مکان و دوران تازه ای از زندگی رو شروع کردم پ.ن ١: تا یک هفته بعد از رفتن بابایی، هر شب بغض تو گلوم بود و تا بامزی بهم میگفت بالا چشمت ابرو، اشکام سرازیر میشد پ.ن ٢: مامانیم آخر این هفته بر میگرده ایران و جاش خالی میشه سلام زندگی کاری: بعد از برگشتنم از ایران، مشغول به کار جدید شدم و همچنان دارم ادامه میدم. شکر خدا راضیم. کلّی تو کارم جا افتادم و شرکت با هر ساز من میرقصه تا منو از دست نده زندگی خانوادگی: حدود ٣ ماه پیش، بابایی تصمیم گرفت که خودش رو بازنشست کنه و برگرده ایران تا از این به بعد به قول خودش فقط استراحت کنه و به سفرهای جور واجور بره. طفلی حق داره! بابایی من از اون مردهاست که همه چیز رو برای خانواده ش میخواد و بخاطر ما از خودش میگذره. امّا حالا که دیگه خیالش راحت شده و میبینه که بچّه هاش بزرگ یا بهتره بگم خرس گنده شدن و میتونن رو پای خودشون وایسن، تصمیم گرفته کمی به احتیاجات روحی خودش رسیدگی کنه. امیدوارم که همیشه تنش سالم و سایه ش بالای سرمون باشه در همین راستا، وارد گفتگو و مذاکره شدیم که برنامه و شرایط زندگی هرکدوم چیه؟! بنده چون از قبل می دونستم یک همچین روزی فرا میرسه، از ٢-٣ سال پیش شروع کردم به زمزمۀ اینکه اگر شما خواستین برگردین ایران، من نمیام و ترجیح میدم همینجا بمونم و زندگی کنم زندگی عشقی: روابط من و بامزی همچنان ادامه داره و مثل همۀ آدمها گاهی خوب و خوشیم و گاهی هم تو سر و کلّۀ هم میزنیم که خیلی یکنواخت نباشه سلام بر دوستان عزیز و همراهان مهربان طبق آخرین آمار و اطلاعات به دست آمده، شب گذشته، طی مراسم کوچک و دوستانه ای اینجانب به خواهر شوهری عروس آینده در آمدم چندی پیش بدون هیچ مقدمه ای خبردار شدیم که برادر محترم در طول ٣ سال گذشته با "مادموازل"ی ایرانی، مقیم بلژیک آشنا شده و قصد داره به جرگۀ خروسان متأهل بپیونده از اونجا که تجربه به ما ثابت کرده مخالفت با عقاید، نظرات و تصمیمات گرفته شده از جانب برادر گرامی، نتیجه ای جز دعوا و اعصاب خوردی نداره، و در آخر هم ایشون کار خودش رو میکنه، ما هم بدون هیچگونه مخالفت و سؤال پیچ نمودن و فضولیهای بیجا، تنها به گفتن یک جمله بسنده کردیم: "هر جور خودت صلاح میدونی!!!" و این شد که قند تو دل عروس خانوم آب شد و از داشتن چنین خانوادۀ شوهر "ریلکس" و "اُپن مایند"ی بسی مشعوف و خرسند گردید (خدا شانس بده والّا پرنسس به همراه والدۀ محترمه در روز پنجشنبه ٣١ ژانویه وارد دبی شدند و ما ایشون رو از نزدیک ملاقات کردیم و پس از ١ ساعت صحبتهای متفرقه (که هیچ ربطی به موضوع ازدواج نداشت) از هم جدا شدیم و ایشون رو ندیدیم تا روز دوشنبه ۴ ژانویه که به دعوت یکی از دوستان به منزلشون رفتیم و مجدّد همدیگه رو ملاقات کردیم و باز هم بدون هیچ صحبتی در رابطه با رسم و رسومات ازدواج و مهریه و شیربها و ... در حضور من، مامانیم، شاه دوماد، عروس خانوم، مادر محترمه شون و صاحبخونه به همراه شوهرش، با به دست کردن انگشتر "نشان"، رسماً نامزد خان داداش بنده شدن!!! به همین سادگی، به همین بی مزّه گی!!!!!!! پ.ن ١: بس که این جریان بی مقدمّه و سریع و بدون هیچ رسم و رسومی اتّفاق افتاد، هیچ حسّی ندارم و هنوز باورم نمیشه که یه دونه داداشم به همین مسخره گی داماد شد!!! پ.ن ٢: دختر خانومای عزیز دم بخت، طرز شوهر کردن رو یاد بگیرین!!! پ.ن ٣: از صمیم قلب براشون آرزوی خوشبختی دارم بعداً نوشت: با توجه به سؤال رویا خانوم گل بلبل، لازم دونستم توضیح مختصری در مورد آشنایی داداش و زن داداشم بدم (البته همون چیزایی که خودم در مورد این آشنایی شنیدم، راست و دروغش با همونا که گفتن!!! السّلام و علیکم جمیعاً و رحمة الله و برکــــــــــــــــــــاته اینجانب عسل بانو با تشکر فراوان از همۀ عزیزانی که در نبودم قدم رنجه فرموده، محبت کردن و به کلبۀ فقیرانۀ من سر زدن و با کامنتهای محبت آمیزشون منو شرمندۀ خودشون کردن تا به زودی پ.ن: با عرض شرمندگی و پوزش فراوان از همۀ عزیزان و دلاوران عرصۀ وبلاگ نویسی، به دلیل نبودن وقت به میزان وافی و کافی، خوندن وبلاگ دوستان و گذاشتن کامنتهای عشقولانه را به نوبت بعد مؤکول مینمایم سلام خیلی بده که واسه تغییر حال و هوا و عوض شدن روحیه، بیای ایران، یادتم نباشه که تا ١٠ روز دیگه انتخاباته!!! خودتون دیگه بهتر از من میدونید که تو این دوران بهترین و امن ترین کار، نشستن تو خونه و سماق مکیدنه! مخصوصاً وقتی ماشین نداشته باشی!هرچند که باید اعتراف کنم با وجود اینکه قبل از ترک وطن، رانندۀ بسیار خوبی بودم (البته نه اینکه از خودم تعریف کنم! پسرا اسممو گذاشته بودن آبجیِ شوماخر حالا فکر کنین لازم باشه برم بیرون واسه خرید یا برای جلوگیری از پوسیدن تو خونه!!! با هزار تا سلام و صلوات پامو میذارم بیرون و تا برگشتن و رسیدن به خونه، ٢ عدد چشم و ٢ عدد گوش قرض میگیرم تا کاملاً حواسم به دور و برم باشه و اگر دیدم شخص مشکوک و یا موتوری بهم نزدیک شد، کیفمو بگیرم تو بغلم که مبادا من هم بشم یکی از اون هزاران هزار نفری که مورد تهاجم، زورگیری و کیف قاپی واقع شدن!!! هرچند که سعی کردم تا حد امکان محتویات کیف رو کم کنم که اگر زبونم لال همچین اتفاقی افتاد، خودم دو دستی کیفو تقدیم کنم!!! با این اوصاف ترجیح میدی که بشینی تو خونه و سرت رو با فیلم و کامپیوتر و اینترنت گرم کنی. همه چی خوب پیش میره تا زمانی که برسی به مرحلۀ استفاده از اینترنت! فکر میکنم اصلاً استفاده نکنی سنگین تر باشه! سرعت که در حد حلزون! اینقدر طول میکشه یک صفحه load بشه، که از خیر دیدنش میگذری! همۀ اینها یک طرف، نرسیدن اس ام اس به خارج از کشور یک طرف!!! از صبح تا شب ١٠٠٠ بار سعی کن برا ی فرستادن اس ام اس، دریغ از رسیدن حتی یکی به اونطرف خط!!! اینجوریه که مجبور میشم روزی حداقل یک بار با بامزی تماس تلفنی داشته باشم، قبضشم می مونه واسه وقتی که بابا بیاد ایران!!! اینجاست که بنده قدر عافیت میدونم و خدا رو روزی 1000 مرتبه شکر میکنم که 4 سال پبش، فرصت فرار از این مملکت رو به من داد!!! واقعاً حالا معنی راحتی، آرامش، امنیت، امکانات و قانونمندی رو میفهمم!!! سلام سلام سلام سلااااااااام به اندازۀ همه این روزایی که نبودم حال و احوالتون خوبه؟ دماغاتون چاقه؟ روزگار بر وفقه مراده؟ قبل از هر چیز، از همۀ دوستانی که در این مدت برام کامنت گذاشتن و هوای وبلاگم رو داشتن تشکر میکنم و دستشون رو میبوسم و امّا براتون بگم از اوضاع و احوال این روزهای خودم روابط با بامزی هم خدا رو شکر حسنه هست و تو این مدّت اتّفاق خاصّی نیفتاده سعی میکنم از این به بعد زود به زود بهتون سر بزنم پ.ن: تا اونجا که تونستم و وقت ایجاب میکرد، به وبلاگ دوستان سر زدم. از بقیه هم عذرخواهی میکنم و قول میدم که در اسرع وقت مزاحمشون بشم



امیدوارم که شما هم خوبِ خوبِ خووووووووووووب باشین 

یادمه از وقتی که دست چپ و راستم رو شناختم و فهمیدم روز و ماه و سال چیه، کلّی ذوق میکردم که عدد روز و ماه تولّدم یکیه و تا جایی که امکان داشت این موضوع رو برای همه توضیح میدادم
تازه یه کم بعدترش فهمیدم که ساعت تولّدم هم ١١ صبح بوده 

که یکی از دوستام زنگ زد و گفت بعد از ظهر میاد خونه که هم منو ببینه و هم با من درد و دل کنه!!! منم گفتم قدمت رو چشم، چه عجب!!!
خوش میآی!!! خلاصه یه کم دور و برم رو جمع و جور کردم
چایی دم کردم، میوه شستم و ... آماده نشستم تا دوست جون تشریف بیارن. حدودای ساعت ٧ بود که زنگ زدن. تا درو باز کردم، دیدم ۶-٧ تا از دوستام به همراه بامزی، بادکنک به دست
بوق زنان (دقیقاً از همینا که تو شکل میبینین)
با کیک و شمعای روشن
اومدن تو!!! بنده هم اولش
بعدش
بعدش
(اینا مراحل شوکه شدنمه
) و در آخر 
کلّی "سورپرایز" شدم
کلّی ذوق مرگ شدم
نمی تونم بگم که چقدر خوشحال بودم. جای همتون خالی، شب خیلی خوبی بود. پر از شادی و خنده مخصوصاً برای من
بابایی و مامانی هم زنگ زدن و از اینکه دوستای به این خوبی دور و برم بودن و احساس تنهایی نمیکردم خوشحال و راضی بودن 


این یکی که دیگه اصلاً باورم نمی شد!!!
اینهم از سومین "سورپرایز"
حالا شما بگین حق ندارم خوشحال باشم و عالـــــــــــــــــــــــی؟!؟


یه کم راهنماییم کنین "پیلیز" 
خوب از اونجا که اینجانب تا جایی که میتونم سعی میکنم خودم همه کارم رو انجام بدم و از کسی کمک نخوام، هرچی خانواده اصرار کردند که برای پیدا کردن خونه و خرید وسایل کمکم کنن، بنده رد کردم و گفتم شما خیالتون راحت باشه، خودم از پس کارام بر میام 
در طول هفته، صبحها سر کار، تو اینترنت دنبال یه جای جمع و جور با قیمت مناسب میگشتم؛ موردهای خوب رو انتخاب میکردم و تعطیلی آخر هفته به اتفاق بامزی برای دیدنشون میرفتیم. بالاخره در آخرین روزهای مهلت ١ ماهه، یک استودیو فلت نقلی با قیمت خوب پیدا کردم و قراردادش رو بستم. این تازه اوّل راه بود!!! هنوز باید خونه رو مبله میکردم
به مدّت یک هفته، هر شب بعد از کار، با بامزی میرفتیم برای خرید وسائل و آخر شب جنازه م میرسید خونه
ولی خودمونیما، چه عشقی داره وقتی خونه مال خودت باشه و برای تهیۀ تک تک وسایلش وقت بذاری و همه رو از پول خودت بخری. البته ناگفته نماند که دو سه تا از دوستان عزیز (از جمله بامزی
) که واقعاً تو این دوره زمونه مثلشون کم پیدا میشه، به عنوان کمک و خونه نویی، ٢-٣ تا از وسایل اساسی خونه رو برام گرفتن و بدون خبر من بردن گذاشتن تو خونه و من رو حسابی "سورپرایز" کردن
خلاصه ظرف مدّت ١٠ روز وسایل ضروری و اولیّه خریده شد و یکی یکی خونه رو پر میکرد و من لذّت میبردم. خوبی اینجا اینه که تنوّع اجناس خیلی زیاده و خیلی راحت میتونی چیزی رو که میخوای پیدا کنی و نگران این نباشی که شاید جای دیگه مدل بهتر یا قیمت ارزونتر پیدا بشه!!!
) رو جمع و جور کردم و بردم خونۀ جدید و خونه قبلی رو پس دادم. تقریباً یک هفته ده روز بعدش مامانیم برای امر خیر (واسه داداشی) و همچنین کمک به من، اومد اینجا و کلّی کمک حالم شد برای جابجا کردن وسایل خونه. آخه من صبحها میرفتم سر کار و مامانیم طفلکی همه وسایلم رو میچید و جابجا میکرد






واسه همین با وجود تمام نگرانیهایی که یک پدر برای یه دونه دخترش داره، قبول کرد که من اینجا بمونم
داداشی هم قرار شد برگرده ایران و بشه مدیر آژانس مسافرتی که شعبۀ همین شرکتی ست که اینجا از ۴ سال پیش باهاشون مشغول به کاره. خلاصه اینجوری شد که خانواده برگشتن ایران و زندگی مستقل من شروع شد
(توضیحات بیشتر در پستهای آتی
)
امّا مهمترین اتّفاقی که افتاده اینه که من تصمیمم عوض شده و حالا حالاها قصد ازدواج ندارم!!! (توضیحات بیشتر در پستهای آتی
)



آشنایی من با عروس خانوم فقط در طی ١ ماه گذشته و از طریق ارتباطات پیشرفته از قبیل "چت" و "فیس بوک" بود. در طول این مدّت هم ایشون می گفتن که قراره برای اول ژانویه با مادر محترمه شون تشریف فرما بشن دبی برای زیارت دزد دل و دینشون یعنی آق داداش بنده
در همین راستا خان داداش هم شروع کردن به زمینه سازی و مهیّا نمودن خانواده برای خرید انگشتر به عنوان "نشان"!!!
)


) حدود ٣ سال پیش عروس خانوم با خانوادۀ محترمشون برای تفریح و سیاحت به دبی اومدن و در هتلی مستقر شدن که برادر گرامی بنده به عنوان "تور لیدر" در اون هتل مشغول به کار بود. شروع آشنایی شون از همونجا بوده و ادامه ش هم از طریق ارتباطات پیشرفته (بیشتر از همه تلفن)!!! در طول این مدّت، ایشون چند بار دیگه به دبی اومدن و همدیگه رو ملاقات کردن. همین!!!
من هر چی بیشتر وارد جزئیات میشم، بیشتر لجم میگیره 

با کوله باری از حرفهای نگفته، به اطلاع میرسانم که قصد دارم به زودی، چونان سابق، حضور فعالی در زمینۀ آپیدن وبلاگم داشته باشم (البته گوش شیطون کــــــــر، چشاش کـــــــــور
)




) اما الآن به جرأت میتونم بگم دیگه بعید میدونم بتونم تو ایران رانندگی کنم! اینجا تنها چیزی که معنی نداره قوانین راهنمایی رانندگیه!!! فکر کنم اینجا خطهای روی زمین رو زیگزاگ کشیدن و چراغهای راهنمایی فقط برای زیبایی و سرگرمی بچه ها نصب شدن که با عوض شدن رنگهاشون خوشحال بشن!!!

بنده خوبم و ملالی نیست جز دوری و دلتنگی شما دوستان مهربان


اینجانب هنوز در بیکاری به سر میبرم و به خفّاش و جغد تبدیل شدم!!! شبها تا ساعت ٢ ،٣ و گاهی وقتها ۴ بیدارم و صبحها تا ساعت ١ و ٢ خواب!!!
حسابی هم تنبل شدم و به ندرت حوصلۀ بیرون اومدن از خونه رو دارم!!! طوری که امروز تقریباً بعد از ١٠-١٢ روز اومدم باشگاه و یه کم ورزش کردم!!! واسه همینم تونستم بیام نت
یک کار جدید پیدا کردم امّا هنوز نتونستم تصمیم بگیرم که برم یا نه!!! راستش منتظر جواب یک کار دیگه هستم که تقریباً تا یکی دو هفته دیگه معلوم میشه. اگر اون کار درست بشه از همه بهتره چون در اونصورت کار مال خودمونه. فقط برامون دعا کنین




| Design By : Night Skin |

